همان روزی که یکی یکی برگ های درخت کُنار ِ حیاط ِ مشدی بانی ریخت؛ از سحر تا زمان ِ بالا آمدن آفتاب، روی پشت بام نشسته بودم. افتادن برگ ها را یکی یکی دیدم. گنجشکی افتاده بود توی کوچه. گربه ای آن را گرفت به دهان. از دیوار بالا رفت و پرید توی حیاط. خروس های مشدی بانی داشتند چیزی را می خواندند. گربه، گنجشک را که می خورد من نماندم روی پشت بام.
نزدیک غروب بود که دوباره رفتم بالای پشت بام، تمام برگ های درخت کُنار مشدی بانی ریخته بود. روی شاخه های خشکیده و عریان درخت، این جا و آن جا، گنجشک نشسته بود. هم شاخه سیاه بود و هم گنجشک.
شب که شد به گنجشک ها فکر کردم. لابد همان موقع گنجشک ها خواب بودند و خواب ِ فردا را می دیدند. به گمانم در پشت چشم بسته ی یک گنجشک، فردا یعنی روزی که اگر بچه ها توی تیرکمانشان، سنگ بگذارند؛ بال گنجشک ها را نمی زنند. بال گنجشک ها را نمی شکنند و فردا روزی است که گنجشک ها می توانند دسته جمعی سفر کنند. چشم هایم را بستم. پدرم توی حیاط داشت تور می بافت. شروه هم می خواند.
سحر از خواب پریدم. صدای واق واق سگ مشدی بانی می آمد. رفتم توی حیاط. دو تا گربه روی دیوار نشسته بودند. رفتم روی پشت بام. صدای واق واق سگ مشدی بانی قطع نمی شد. توی حیاط مشدی بانی چند مرد غریبه دست و پای شوهرش را گرفته بودند و او را داشتند می گذاشتند توی آمبولانس و بعد رفتند. مشدی بانی با آن ها نرفت. دم در نشست و بلند بلند گریه کرد. آفتاب آن روز هم که طلوع کرد من برگشتم توی اتاقم. کتاب تاریخم را برداشتم و رفتم زیر درخت لوز نشستم. باد خنکی می آمد. یکی یکی برگ های زرد و نارنجی لوز می افتاد روی کتابم. گاهی هم می افتاد روی تور پدرم. صدای جیک جیک گنجشک های درخت کُنار مشدی بانی می آمد. انگار همشان یک چیز می خواندند. داشتم به این فکر می کردم که چرا گنجشک های درخت کنار مشدی بانی با اینکه بدون پول می توانند پرواز کنند، نمی روند جهان را بگردند؟ پدرم که برگشت، نشستم روی سکوی دم در هال. حیاطمان پر از برگ ِلوز شده بود. پدرم تور بافت. وقتی تور می بافت انگار موهایش سفید تر شده بود. خواست که برگ ها را جارو بکشم. جارو را برداشتم. برگ ها را یکی یکی توی باغچه انداختم. صدای گنجشک های درخت کنار مشدی بانی که قطع شد، رفتم توی اتاقم.
شبش وقتی خواستم تور پدرم را برایش بیاورم، صدای جیک جیک آرام گنجشکی از توی درخت لوزمان می آمد. تور ماهیگیری پدرم آویزان بود. برگ های خشکیده ی لوز توی تور ماهیگیریش گیر کرده بودند. دیر وقت رفتیم دریا. باد می آمد. نتوانستیم ماهی بگیریم. سحر برگشتیم. مادرم داشت توی تنورش هیزم می انداخت. برگ ها تکان می خوردند و بعد از درخت می افتادند. هنوز گنجشکی روی شاخه های خشک درخت لوز جیک جیک می کرد. گربه ی سفیدی روی دیوار تنش را لیس می زد و مادرم داشت خمیر آماده می کرد. کنار مادرم نشستم. باد، صدای گریه ی مشدی بانی را توی حیاطمان می آورد. از پشت بخار داغ ِ تنور مادرم، انگار لانه ی گنجشکی داشت می لرزید و چوب های نازکش توی آتش می سوخت. بلند شدم. رفتم زیر لوز را ببینم. لانه، وارونه افتاده بود روی زمین. لانه را کمی بلند کردم. زیرش چهار تخم شکسته ی گنجشک بود. هنوز صدای جیک جیک آرام گنجشکی از توی درخت می آمد.
به جون بدری جون
همه تولد منو یادشون بود.
- بدری جون؟
همون پیرزن، مهربونه
همون که هم سن ِبابا بزرگ ِ مامان بزرگ ِ توئه
همون که برا همه آدما دعا می کنه اما خودش برا هیشکی مهم نیس!
با اینکه سر هر ماه، پسرش صد و پنجاه هزار تومن به حسابش می ریزه
بازم دو روز طول می کشه تا با اون عصاش به خونه ی ما برسه.
کاری هم نداره ها
فقط می خواد به حسن بگه:
"بی بی برو از بانک، از اون صد و پنجاه هزار، هزار تومنشو برام بگیر از حساب"
عمرن اگه حسن ما بره
حسینم که به جاش میره، همه اون صد و پنجاه هزار رو می گیره از حساب
بعدشم بدری جون میره برا سکینه خانم دوتا بشقاب نو می خره
می بره خونشون، توش زرشک پلو می خوره
همون سر ماه، سکینه خانم با شوهرش دعواش میشه.
- سر چی؟
سر ِ گلای بشقاب
برا همینم بدری جون ُ می ندازه تو حیاط
آخه هیشکی اینجا جون بدری جون براش مهم نیس.
همه تولد منو یادشون بود
به جون بدری جون راس می گم
حسن یه کیک گنده آورد
روش بیستا آلبالو داشت
اما توو اتاق جاش نشد
برا همین، برا تولد، رفتیم رو پشت بوم
دوتا از اون بیستا آلبالو رُ حسن خورد
هیجده سالَم که شد، زدم زیر گریه
حسن گفت: "به درک" و شیشتای دیگه رَم خورد
به جون بدری جون راس می گم
سه تای دیگه هم خورد
کاشکی که اینجا بودی و حساب می کردی
"من الان چند سالَ م شد؟"
- خودت بگو!
خودم بگم؟
می دونی چیه؟
یه چند وقتیه حساب بلد نیستم
آخه دوتا انگشت بیشتر نذاشته م روی دستم
یکی ش تویی، یکی ش خداس
- باقی ش کجاس؟
باقیش؟
اونا رو توی کفشم قایم کرده م
تا یه روز اگه اومدی خونمون جلوت، خیلی کم نیارم
آخه تو از ده تائم خیلی بیشتری.
راستی
شعما رو که روشن کردن، من دوباره بیست سال م شدا
حالا دیگه بزرگ شده م
می تونم برم رژ لب بخرم
می تونم وقتی که ماشینا اینجوری، تند تند میرن، از لاشون تنهایی رد بشم
حتا اگه گربه ی همسایه، غذای پیشی ِ منو خورد
می تونم سرشو ببرم
بعد با دمش برا تو شال گردن پشمی ببافم
تا یه وقت سرما نخوری.
به جون بدری جون همه تولد منو یادشون بود
حتا تو که همه چی یادت میره!
تازه اینم گفتی که عاشقمی
بعد عین توو فیلما بغلم کردی
و با همدیگه عروسی کردیم
بچه دنیا آوردیم
بردیمش مهد کودک
هیچ وقت بهش نگفتیم که آخر دنیا به هیچ کجا می رسه.
فقط من به تو گفتم:
"اگه یهویی توو مهد کودک، بچه مون عاشق سینا شد، تو یه وقت غصه نخوریا"
خب منم وقتی کوچیک بودم، همش همون لباس زرده رو می پوشیدم.
اصلن اگه آدما
هر روز و هر شب
یه مدل جدید و یه رنگ نو، لباس بپوشن
ما صبحا از کجا بدونیم اینا همونایی َن که دیروز بودن؟
به جون بدری جون راس می گم
خودت بهم گفتی که عاشقمی و بعد باهام عروسی کردی
هیشکی نباید قسم دروغ بخوره
مامانم میگه:
"بدری جون عمر خودشُ کرده"
اما تو اگه خواستی به جون من قسم بخوری
یادت نره بعدش آب بخوریا!
آخه قسم دروغ، توو گلو آدم گیر می کنه
- بچه باز دروغ سر هم کردی؟
دارم دروغ می گم؟
هیشکی تولدمُ یادش نبوده؟
تو بهم نگفته بودی که عاشقمی؟
خب نگفته باشی
مگه آدم، مادر نداره مثل دیوار که در داره؟
مگه در حرف می زنه؟
نمی شنوی داد ِ مادرمو؟
کیه هی می زنه به در و می گه:
"ستاره، تو رو خدا این امشبه رو عین بچه ها زار نزن- دَرُ وا کن- بیا پیش مهمونا"؟
- مهمونی چی؟
خب تولدمه
باید لامپا رو خاموش کنم
شعما رو روشن کنم
الکی برقصم
الکی بخندم
آخر سرم بیام شعما رو فوت کنم
کیک بدم به بچه ها
بگم: "مهمونی تموم شد، مهمونا! دیگه برین خونه هاتون"
- حالا چرا دَرُ وا نمی کنی؟
مگه من مث تو دیوونه م؟
بذارم به جا هر روز که یه روز و چند ثانیه از من بزرگ تر می شی
امشب، یه سال و دو روز و چند ثانیه از من بزرگ تر بشی؟
نمی گی یه وقت همین سه تار ِ سرتم سفید بشه؟
- خیلی مزخزف میگی. من برم بخوابم.
آره برو
من تا فردا همین جام، پشت در
زیر در رو هم با لحاف گرفته ام
- زیر در دیگه چرا؟
تا یه وقت اگه خوابم برد
بیست سالگی نیاد به خوابم.